تبليغاتX
تنها کمی بی کس کمی خسته کمی از یادهارفته
تنها کمی بی کس کمی خسته کمی از یادهارفته


کاش هرگز نمیدیدمت

کاش هرگز نمیدیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمیشد

تا امروز چشمان من به آن لحظه بهانه بگیرند و اشک بریزند

کاش حرفهای دلم را به تو نگفته بودم ، تا امروز

به خودم نگویم " آخه اون که میدونست چقدر دوسش دارم . . .



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



کیست آن کسی

 

کیست آن کسی که او را دوست خود بگیرم ؟

رفیق و مونس و همدم و هم سخن من کیست ؟

آنکه بار تنهایی را از دوشم بردارد ،

آنکه گوشه ها و زوایای تاریک زندگیم راروشن کند .

آنکه راه پر ملال و گاه پر خطر  زندگی

را با او طی طریق کنم ؟

بسیار کسان بر سر راهم قرار می گیرند .

من رازهای درونم را در لفافه کلمات

به دیگران باز می گویم .

و در پی این هم سخنی ،

و بعد از زمانی ، گاه کوتاه ،

و گاه بلند به اندازه یک عمر تازه به خود می آیم که :

وه چه خام خیال بوده ام

که فلانی را دوست خود گرفته ام

"ای وای بر من ، کاش فلان شخص را دوست خود انتخاب نکرده بودم" سوره فرقان : 28

هم آنانی را که از لابلای نوشته هایشان دوست و گاه معلم خود گرفته ام .

و آنانی که از لابلای هزاران تصویر ، نوشته ، مجله ، فیلم و ... دوست خود پنداشته ام .

می دانید هر گاه به پشت سرم ، به عمر گذشته ام نگاه می کنم ، خیلی چیزها را تأثیر گذارنده بر خودم می بینم .

اما اینکه حیاتی ترین تصمیمات عمرم ،

اصلی ترین خطوط زندگیم ،

و گذران بی بازگشت سیلان وار عمرم را ،

بیشتر از همه تحت تأثیر چه چیزی گذرانده ام

و یا بهتر بگویم از کف داده ام ،

           یک کلمه بیشتر نیست – رفیق .



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



دفتر عشـــق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ـبشنوـ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 





خواستم رازی که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام برایت فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم... اما نتوانستم

هرگاه از کنارم می گذشتی آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخونی

 افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی

تا آنکه دیروز قلم به دست گرفتم تا بنویسم از تو و این همه بی مهریت متنفرم

وقتی قلم را از روی کاغذ بر می داشتم با تعجب دیدم که نوش

                       (دوستـــــت دارم)                    

            آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دوروغ بگوید

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



عشق

كسی آمد كه حرف عشقو با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



نوشته بود؟؟

پیش از ازدواج......

پسر: آره. خیلی انتظار برام سخت بود.

دختر: می خوای ترکت کنم؟

پسر: نه! حتی فکرشم نکن.

دختر: دوستم داری؟

پسر: البته! خیلی زیاد!

دختر: تاحالا به من خیانت کردی؟

پسر: نه! این که اصلاً سوال کردن نداره؟

دختر: منو می بوسی؟

پسر: هر فرصتی که گیر بیارم!

دختر: کتکم میزنی؟

پسر: دیوونه ای؟ من از اون جور آدما نیستم!

دختر: می تونم بهت اعتماد کنم؟

پسر: بله!

دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج......

کافیه عبارات را از پایین به بالا بخونید!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



تنهائيم

تنهائيم را که ميچشم ..
طعم چشمهاي تو را ميدهد
باران تمام ميشود
و من هنوز به فکر خاطره ها هستم....



+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



بیچاره پسرها

بیچاره پسرها اگه تیپ بزنن برن بیرون میگن با کی قرار داری؟ اگه لباسهای معمولی بپوشن میگن اصلا سلیقه نداری اگه زیاد بگن دوستت دارم . میگن باز چه نقشه ای تو سرته اگه نگن دوست دارم میگن پای کس دیگه ای وسطه اگه زیاد بهتون زنگ بزنن میگن اعتماد نداری اگه یه مدت زنگ نزنن میگن سرت خیلی شلوغه اگه تو خونه زیاد بخندن میگن لوس شدی اگه نخندن میگن چه مرگته عاشق شدی اگه شام بخوان میگن همش به فکر شکمتی اگه شام نخوان میگن چی کوفت کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



عکس

Click to view full size image


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 





((اونـــــــــــــــــــــــی که رفت خودش نبود))

بنویسید به روی قبر و بروی کفنم عاشق و دیونه امام رضا منم منم...
نام او حک شده بر لوح و دل و به سینه ام...حرم قشنگ او کرببلا و مدینم...

عاشق علی(ع) باش,وعاشق علی(ع) بمیر.

دست خالی آمد دست خالی تر رفت ... یادش کنید ...



+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



خدا

بعضی وقتا چه قدر بد میشیم Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad

تا حالا شده احساس تنهایی کنی.فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه.آره حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه. اون وقت چی؟دیگه به نظرت کی هست؟ خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد،دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و صلاحمونو می خواد اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم. باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.تا حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بهت بگم چقدر دوست دارم .ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که تو می خوای به فکرت نیستم.می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد که میگه((یکی اون بالاست که مارو دوست داره))

نامه ای از طرف خدا




امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا



خدایا

ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت
خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 





نمی دونم چرا یاد تو افتادم

مثه اون لحظه ها که پیش هم بودیم

مثه وقتی که عشقی بود و حرمت داشت

برای هم عزیز و محترم بودیم

 

هواتو دارمو فکرت نمی زاره

روزای زندگیمو سر کنم بی غم

دلم خیلی گرفته گیج و داغونم

دارم از دست می رم ابری و نم نم

دارم از دست می رم بی تو بی مرهم

 

می شینم خیره می شم نقطه ها کورن

پا  میشم راه می رم راهها نفس گیرن

تو رو حس می کنم این نا خودآگاهه

واسه من خاطرات تو نمی میرن

 

هنوز خیلی دوستت دارم ولی قرار نیست

چیزی از نو باز بشه تکرار



+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 





این روزا دنبال یه چیزی میگردم که بتونه این دل و آروم کنه...یه اعتماد....یه صداقت...نمی دونم یا شاید هم یه تکیه گاه محکم...

دنبال یه گوش می گردم که بتونه این همه درد و دل و گوش بده....

دنبال یه چشم می گردم که وقتی باهاش حرف می زنم حواسش به من باشه...

یه زمانی تمام دیوارهای خونمون شده بودن سپر تمام حرفام...بعضی وقتا که شاد بودم...اینقدر براشون حرف می زدم که حس می کردم می خوان فرار کنن..ولی بیچاره ها مثه من جایی برای فرار نداشتن.....

ولی وقتی تو فکر بودم به چیزی فکر می کردم که نمی خواستم به اونا بگم..حس می کردم از فضولی دارن منفجر می شن...

از اینکه همش بگم دلم برای چیزی تنگ شده یا کسی تنگ شده یه کم خسته شدم...دیشب توی اون تاریکی رفتم یه گوشه ای نشستم و یه شمع روشن کردم ...دیگه می دونستم..اونجا هیچ کس به غیر از من و خودش نیست...اینقدر سکوت کردم تا اون سکوت و بشکنه...آخه همیشه این من بودم که شروع می کردم به حرف زدن..ولی دلم می خواست اول صداشو بشنوم...تو همین فکرا بودم که صدای نفسهاشو حس کردم:

- چیزی هست که به تو نداده باشم؟

خب معلومه..نه فقط دلم برات تنگ شده بود

- تو که همیشه منو می بینی چرا دلتنگی

آخه دیدن کافی نیست...دلم می خواد به آغوشت بکشم و ساعتها برات مثه بارون اشک بریزم....

- اما من دوست ندارم اون چشای سالمی رو که بهت هدیه دادم خرابش کنی

میگی پس چیکار کنم؟..دلتنگیمو چطور نشون بدم...

- لبخندی زد و گفت: با نیایش...با دعا...

و قبل از اینکه چیزی بگم شمع خاموش شد.....چقدر زود دیر مشه

 

نزار که سفره ی دلت پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید سهم خود خدا بشه

 

پا به دنیای فرشته ها بزار دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو که بوی آسمون میدی گم شدن تو زندگی مصیبته

 

آخرین نشونه ی رسیدنی

که واسه همیشه بی نشون می شی

پا رو مخمل ستاره ها بزار

داری همسایه ی آسمون می شی

 

سرتو رو شونه های من بزار..وقتی عاشقی و سنگر نداری



+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



پابوسه امام رضا

تو دل یه مزرعه ..یه کلاغ رو سیاه

هوایی شده بره..پابوسه امام رضا

 

اما هی فکر می کنه..اونجا جای کفتراست

اما من کجا برم..یه کلاغ که روسیاست

 

من که تو ی ساهیا..از همه رو سیاه ترم

میون اون کبوترا..با چه رویی بپرم

 

تو همین فکرا بودش..کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو..یه دلش می گفت بمون

 

که یه هو صدایی گفت..تو نترس و راهی شو

به سیاهی فکر نکن..تو یه زائری برو

 

من که تو ی ساهیا..از همه رو سیاه ترم

میون اون کبوترا..با چه رویی بپرم

 



+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



مبارک

.میلاد امام رضا (ع) بر شما محبین اهل بیت مبارک.



+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



نوشته بود؟؟

نوشته بود:

ماها اغلب چیزهایی رو مینویسیم، که “میتونیم” بنویسیم، نه چیزهایی رو که “دلمون میخواد” بنویسیم.

----------------------------

نوشته بود:

تو اوج نفرت،
فراموش نکن کی اون همه خاطره‏ی خوب بهت هدیه داد و چرا هدیه داد.

......

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد، نمی‏دانم نداشتن‏ات سخت‏تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد.

---------------------------------

قرار دیدار ما وقت
دلتنگی نرسیده به گریه
بود، تو به دلتنگی نرسیدی
و من از گریه گذشتم. 

----------------------------------

-دلم میخواد جای این دختره باشم...

-احساس میکنم خیلی پخته تر از قبل شدم..صبرم هم بیشتر شده..

شکر



+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



نامه اي به عشقم ...

نامه اي به عشقم ...
سلام ...
نميدونم چي بگم ...

شايد امروز دلتو شكستم ...

شايد بدترين كار رو باهات كردم ...

ولي باور كن به خاطر خودت بود ...

من دوستت دارم ... عاشقتم ... زندگي كردن بدون تو برام مشكله ... اينو بايد فهميده باشي ... اينقدر به عشق من شك نكن ...

تو اولين و آخرين عشق يه دختر مغروري .

ميدوني چرا زود خداحافظي كردم و رفتم؟‌

چونكه گفتي ديگه نميخواي نماز بخوني ... چون گفتي از خدا و بنده هاش بدت مياد ...

تو ميدوني من خدا رو بيشتر از تو دوس دارم ... ميدوني نميتونم تحمل كنم اينطوري بگي به خداي من ...

من تو رو همونطور مومن و با ايمان ميخوام ...

نميخوام تا با هم دعوامون شد زود كفر بگي و خدا رو ناراحت كني ...

قلب من ميشكنه اينطوري ...

من قول ميدم باهات بمونم ولي شرط داره :

1. ازم نخواي بخاطر بيماريم به دكتر مراجعه كنم ... مگه وقتي قلبم مشكل داشت اين دكترها نبودند كه گفتند تو مي ميري و خوب نميشي؟ مگه اين تو نبودي كه گفتي حرف دكترها رو قبول نداري و فقط به خدا اميدواري؟‌ ديدي خدا چقدر دوستت داشت؟‌ ديدي به خاطر تو شفا گرفتم؟‌ ديدي به خاطر تو با يه معجزه خوب شدم؟‌ اون هم شب قدر ...

پس ازم نخواه به خاطر اين بيماري هم برم دكتر ... بذار اگه خدا دوستم داره بازم خوبم كنه ...
ازم نخواه وقتي درد ميكشم به خونواده ام بگم ... بذار ياد بگيرم خودم با مشكلاتم رو به رو بشم ...

2. اگه وقت ازدواجت رسيد بدون معطلي ازدواج كني ... با دختر خوبي غير از من ...
اوني كه دوستت داشته باشه .

3. هيچ وقت به مرگ و خودكشي فكر نكن ... بخاطر عشق قشنگمون .

. من ضعيفم ... آره هم فكرم ضعيفه هم روحم هم جسمم ... من و تو اگه به هم برسيم من نميتونم خوشبختت كنم ...




آرش نميخوام به پاي من بسوزي ...

يه بارم كه شده به خواسته هاي عشقت احترام بذار ...

تو نميتوني درد كشيدن من رو ببيني چون عاشق مني ...

منم عاشق توام ... پس وقتي ميگم نميخوام به پاي من بسوزي بدون از عشقمه كه دارم ميگم و واقعا نميخوام بموني و غصه بخوري ...

آرش تو خيلي خوبي ... عاشقي و منم عاشقم ... پس حق بده زندگي تو هم براي من مهم باشه .

دوستت دارم آرش ...

فك ميكني اگه كنارم بموني و وقتي درد ميكشم برام گريه كني من آروم ميشم؟

نه ...

من فقط در يه صورت از ته دل خوشحال ميشم ...

و اونم اينه كه تو بري دنبال زندگي خودت و خوشبخت بشي ...

اگه بموني و غصه بخوري من هم درد بيماريم رو ميكشم و هم غصه ي تو رو ميخورم ...

اگه ميخواي نابود نشم برو ...

برو آرش ...

اگه ميخواي پيشم بموني ... بايد قول بدي به اميد ازدواج با من نموني ...

بايد قول بدي مثل امروز خدا رو زود فراموش نكني ...

بايد قول بدي هيچوقت به فكر خودكشي نيفتي ... هيچ وقت به فكر اين نباشي كه آدم بدي باشي ...

بايد قول بدي كه اگه جدا شديم غصه نخوري ... گريه نكني ... افسرده نشي ...
از اولم قرارمون همين بود ... يادته ؟

_________________
گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست


+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 





دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه کفش فرارو ورکشيد
آستين همت و بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شدو تنگ غروب
سنگ تو شيشه فردا زدو رفت
کاغذ گذشته ها رو پاره کرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
طفلکي تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
زنده ها خيلي براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال کليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت



+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



عکس

جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي

كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند



+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



خاطرم

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي
چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته
خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قد تا آسمون راهه
من از تکرار بيزارم از اين لبخند پژمرده
از اين احساس ياسي که تو رو از خاطرم برده
به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه ي خوابُ
چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا ميرم کجاي جاده دلتنگه

ميخام عاشق بشم اما تب دنيا نمي زاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

دلم پير و پريشونه يه کاري کن جوون باشم
پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم
تا الان هيچ گنجشکي نگفته من قفس ميخام
آهاي دنيا خفه م کردي ولم کن من نفس ميخام



+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط  ميلاد ملارضایی  | 



درباره وبلاگ

یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی...
من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی...
وقتی که هستی،هستی ام تمام خاک دنیاست...
شاهد عشق پاک ما اشک کنار دریاست...
روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره...
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره...
آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته...
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره...
یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردم...
یه حسیه شبیه حس تلخ و سرد مردن...
نمی تونم،نمی ذارم،نمی خوام و نمیشه...
تموم لحظه هامونو به خاطره سپردم...
یه ثانیه اش یه عمره که فکر کنم که دیگه نیستی...
آهای جدایی نمی ذارم پیش روم بایستی...
من از خدا می خوام که عشقمو واسم بذاره...
تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی...
.
.
.
زندگی همچون قفسی است
قفس تنگ پر از تنهایی
و چه خوب است لحظه غفلت آن زندان بان ...
بعد از آن هم پرواز ...

من از آخرین سطر شب برای تو می نویسم
من از سرزمین گریه به تو می نویسم به تو که خندانی
من از عمق فاجعه به تو می نویسم که گلبرگمی
نامه هایی به تو می نویسم با حرفهایی از یاس با خطوطی از اشک
و صبح نزدیک است
باید بروم
فردا دیر است
با عشقی در سینه باید بروم
صدای پایم را نخواهی شنید !!!
آرام و بی صدا خواهم رفت !!!


و عشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
--------------
من : میلاد
متولد :1367
ای دی: m_i_l_a_d_67


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386


آرشیو موضوعی
عشق و دوست داشتن
عشق
عاشق شدم
دیوونه


پیوندها
نسيم جان....
كارت پیوند عضو
عاشقانه هاي من
آزاد بودم من....گرفتارم تو كردي
دل خسته عشق
براي اخرين بار....
فاصله ها.....
كد اهنگ هاي بلاگفا
با من غربيگي نكن...
سوز سودا حديث جان....
فرياد......نرگس
نرگس
تنها
فروغ
به نام خالق عشق
سبز پوشان ایران سبز
سخنی ...........با دوست
بخوان از عشقی
{--- دو تفنگدار ---}
شکست عاشقانه
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
مقاله های علمی و پژوهشی و درسی
عاشقان پرسپوليس
با من غربيگي نكن...
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
کاش هرگز نمیدیدمت
کیست آن کسی
دفتر عشـــق

عشق
نوشته بود؟؟
تنهائيم
بیچاره پسرها
عکس



لوگوی دوستان




منبع کد اهنگ مینوس


style=”BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid”
height=46 width=147 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6>
stretchtofit=”true” loop=”true” enablecontextmenu=”false” showcontrols=”true”
height=”165″ width=”135″ name=”WMP1″>

alt=”بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس”
src=”http://files.myopera.com/mminos-music/files/mp3_new.gif” width=150>